آقای نقاش خیلی نقاشی می کرد اما هیچ وقت احساس خوبی نداشت .
رنگ ها خیلی اذیتش می کردند.
اصلا نمی دونست چه رنگ های رو کنار هم قرار بده تا احساس خوبی داشته باشه.
تا نیمه های شب حسابی کشید اما تابلویی نکشید تا اینکه کنار رنگ ها و قلموها خوابش برد .
اون شب خواب های عجیب و غریبی به سراغش اومدند و نقاش تا صبح تو رو یاهاش
غوطه ور بود .
فردا صبح نقاش بلند شد و دید که بهترین تابلوی عمرش رو کشیده ...!!!
اون شب نقاش زودتر از همیشه خوابید با یک بوم و یک عالمه رنگ و رو یای جدید .!!!
چاپ در نشریه هفتگی دوچرخه (روزنامه همشهری)

0 نظرات:
ارسال يک نظر