در یک باغ پر از گل پروانه ای زیبا سر از پیله در آورد.
پروانه از دیدن آن همه گل زیبا هیجان زده شده بود،
با شوق و ذوق شروع کرد به پریدن .
آنقدر ازدیدن باغ گل و خوردن شهد خوشمزه ی گلها کیف کرده بود
که با خودش گفت : ( به به چه دنیای زیبایی ، هیچ زشتی و بدی
وجود ندارد . اینجا خوده بهشت است .)
در همین حال گل زیبایی نظرش را جلب کرد .
پروانه پرواز کرد و روی گلبرگ گل نشست و همین که خواست از شهد گل بخورد
گل زیبای گوشتخوار به شعر پروانه پایان داد .

1 نظرات:
با عرض سلام
سيد خوب هستی
فکر منم خیلی شبیه اون پروانه هستم که اول ظاهر را می بینم نه واقعیت را !
الهی شهید شید!
ارسال يک نظر