قوری خیلی خیلی دلش گرفته بود و از غصه گوشه ای تک وتنها از ته دل آه می کشید .
فنجان ها که اون گوشه کنارها متوجه تنهایی قوری شده بودند ,
روبه قوری گقتند : چی شده عزیز؟غمت رو نبینیم, چرا انقدر دم کردی ؟
قوری چند لحظه ای به آنها نگاه کرد ,آهی داغ کشید و از غصه بغضش ترکید .
نمی دونم شاید فنجان ها به قوری گفته بودن (هرچه می خواهد دل تنگت بگو ) که قوری
اینجوری داشت درد دل می کرد.
فنجان اول و دوم پرپر شده بودند,اما هنوز قوری کلی حرف برای گفتن داشت.
انگار نه انگارآنقدر گفت وگفت و گفت,که تمام فنجانها پر از حرف شدند.
فنجان ها خیلی ازهمدردی با قوری خوشحال و گرم شده بودند اما
قوری کلی حرف داشت که بگه و هیچ فنجان خالی دیگری اونجا نبود...!!!

0 نظرات:
ارسال يک نظر