2008/06/17

بادکنک

بادکنک از بازی خوشش نمی آمد ، اصلاٌ از بچه ها و اون همه
چنگول بازی و فشار وحشت داشت.
هر لحظه می ترسید که بین دست های پسر کوچولو بترکد.
بادکنک با ترس و لرز ، یواشکی خودش را از بین دست های
پسر کوچولو رها کرد و با سرعت شروع کرد به بالا رفتن
آنقدر رفت و رفت و رفت تا دیگه پسرک را ندید .
نفسی تازه کرد و باز به بالا رفتن ادامه داد.
خیلی زود به ابرها رسید و از اون ها دور شد .
کم کم احساس کرد دیگه نمی تواند به راحتی حرکت کند
حتی نمی توانست به طرف پایین برگردد.
هوا بیشتر و بیشتر روی بادکنک فشار می آورد
بادکنک که از شدت فشار وحشت زده شده بود، ناگهان( پق) ترکید ...!
و پسرک آنجا نبود که ازصدای (پق ) ترکیدن بادکنک لذت ببرد .

0 نظرات: