2008/06/28

آدرس


_ ببخشید آقا ، سرسرای خانه ی فلانی ها کجاست؟
این را مسافری سوار ماشین همراه خانواده ا از من پرسید.
آدرس برایم آشنا می زد فکرکردم حداقل یک باری از جلوش رد
شده ام. اما یادم نمی آمد کجاست . خلاصه برای اینکه ضایع
نشوم و از ثواب خدمت به خلق هم محروم نباشم پرسیدم : دقیقا
کجا را بهتون آدرس دادن؟
مسافر در حالی که کاغذ آدرس را به من می داد گفت: کوچه ی
روبروی سرسرا ی ...
من هم در حال فکر تکرار کردم ( کوچه ی روبروی خانه ی فلانی ها )
حالا دیگه مطمئن بودم که آدرس را بلد نیستم .
اما با اعتماد به نفس گفتم : باید همینطور مستقیم بروید میدان اول را هم
رد کنید اونجا باز بپرسید بهتون میگن ...!!!
مسافرهم خیلی خوشحال خداحافظی کرد و گفت:
خیلی ممنون جوون ،خدا خیرت بده ...!!!

2008/06/24

نطنز زادگاه پدری


نگین کویر
شهرنطنز
شهر آبا و اجدادی من


هدیه


با گفتن یک کلمه ی محبت آمیز به مادر یا همسرتان و با برقراری
ارتباط قلبی شما در جشنواره ی عشق و محبت برنده اید.


2008/06/23

بلوتوث


یک آدم خیلی خیلی غیرتی ، کمی هم تا قسمتی ظاهرا مذهبی
به اتفاق منزل*محترمه و همراه*محترم وارد ایستگاه مترو
شدند . آدمه منزل را تا واگن مخصوص بانوان مشایعت* کرد و
پس از برانداز مسافران واطمینان از امنیت اجتماعی داخل واگن ،
به طرف واگن عمومی حرکت کرد . نگاهی در حد یک نظر،
به داخل انداخت و سپس با پای راست وارد شد وکنار
دختر خانمی ( با مدرک لیسانس ، ظاهری آراسته وبا
روابط عمومی بالا ) نشست .
استغفرالله را با جل الخالق عوض کرد و با حفظ سمت
ناظر کیفی ؛ شروع کرد به بازی با همراه محترم.
همین که بلوتوث* همراهش را روشن کرد با هجومی از جوک های
...... و عکس های اسمش را نبر وخلاصه هر چیزی جز سلامتی
مواجه شد . این دفعه استغفرالله را گفت وخواست بازی را تمام
کند که ، تیتر (فیلم صحنه دار از فلانی* به همراه پشت صحنه )
نظرش را جلب کرد .نگاهی به اطرافش انداخت و با نثاراستغفراللهی به
جمع حاضر با خودش فکر کرد که برای اینکه در آینده به انحراف کشیده
نشود و گناهی نا بخشودنی را مرتکب نشود ، بهتر است فیلم صحنه دار
را ، البته با نگاهی عبرت آموز ببیند!
تا هم اجتماع پیرامون را از لحاظ جامعه شناختی بشناسد وهم خود را
از نظر قدرت ایمان و خودسازی بیآزماید.
باشد که مقبول گردد و سربلند از این امتحان هم بیرون بیاید.



* منظور از منزل کسی که همراه با او در منزل زندگی می کنند
*همراه ، وسیله ای است همواره همراه ، برای ارتباط و سرگرمی
* مشایعت به معنی همراهی کردن با حفظ مسائل امنیتی و حفاظتی
* بلوتوث برای ارتباط و انتقال بی سیم ، بدون محدودیت و نظارت ، بین گوشی های همراه است
* فلانی هر آدم معروفی را به جز مسئولین درجه یک نظام را در بر می گیرد



حس مادری


هیچ می دونی عدد نه چه معنی ای دارد؟
نه ، منظورم دولت نهم و موفقیتهای دولت نهم نسبت به
دولت های قبل نیست !!!
هیچ می فهمی خواب و بیدار یعنی چه ؟
هیچ با خودت گفته ای چطور قد کشیدی
و مرد شدی؟
اصلا هیچ از حس مادری می دانی؟
نه !
تو هنوز پدر نشده ای تا بفهمی مادر چه حسی دارد...!


2008/06/21

زیبا ی گرسنه !


در یک باغ پر از گل پروانه ای زیبا سر از پیله در آورد.
پروانه از دیدن آن همه گل زیبا هیجان زده شده بود،
با شوق و ذوق شروع کرد به پریدن .
آنقدر ازدیدن باغ گل و خوردن شهد خوشمزه ی گلها کیف کرده بود
که با خودش گفت : ( به به چه دنیای زیبایی ، هیچ زشتی و بدی
وجود ندارد . اینجا خوده بهشت است .)
در همین حال گل زیبایی نظرش را جلب کرد .
پروانه پرواز کرد و روی گلبرگ گل نشست و همین که خواست از شهد گل بخورد
گل زیبای گوشتخوار به شعر پروانه پایان داد .


2008/06/19

حلالت نمی کنم !

حلالت نمی کنم چون حقم را ضایع کرده ای .
حلالت نمی کنم چون حرصم را در آورده ای .
حلالت نمی کنم چون لا اقل دلم اون دنیا خنک می شه .
حلالت نمی کنم چون عرضه ی گرفتن حقم را ندارم ...!!!

2008/06/18

* فرمان خان سر زا رفت ...!!!

باورتون می شود یک مرد، اون هم فرمان خان با یک عا لمه سیبیل
وآن قد و بالا سر زا از دنیا برود. داستان از این قرار بود که برای
بابا بزرگ ما (فرمان خان ) اصل و نسب و اسم خانوادگی
از نون شب هم واجب تر بود . همیشه می گفت مرد بی پسر مرد نیست .!
فرمان خان همیشه آرزو داشت هفت، هشت تا پسر با هفتاد، هشتاد تا نوه
اون هم ترجیحا پسر، دورو برش را بگیرند و این همه زندگی فرمان خان بود.
اما از خوش روزگار خدا به فرمان خان هفت ، هشت تا دختر ،یکی
از یکی خوشگل تر و ملوس ترهدیه داد .
ولی فرمان خان که چشم هایش را روی زیبایی های دنیا بسته بود
آنقدر نگران اسم و رسمش بعد از مرگش بود که دست به هر کاری
می زد تا خدایی نکرده نسلش منقرض نشود.
خلاصه هزار جور نذر و نیاز کرد وحتی دست به دامان جادو و جمبل شد
تا خدا نمی دونم چطوری ! بالاخره فرمان خان را صاحب یک پسرتپل مپل کرد.
اما قابله ی بخت برگشته ی از همه جا بی خبر با شوق و ذوق و برای گرفتن
مشتلوق ، بدون مقدمه چینی به فرمان خان خبرداد که پسردار شده است.
فرمان خان هم از شدت ذوق و هیجان در جا سکته کرد و سر زا رفت ...!!!


* فرمان خان هیچ نسبت نسبی یا سببی بنده ندارد

2008/06/17

بادکنک

بادکنک از بازی خوشش نمی آمد ، اصلاٌ از بچه ها و اون همه
چنگول بازی و فشار وحشت داشت.
هر لحظه می ترسید که بین دست های پسر کوچولو بترکد.
بادکنک با ترس و لرز ، یواشکی خودش را از بین دست های
پسر کوچولو رها کرد و با سرعت شروع کرد به بالا رفتن
آنقدر رفت و رفت و رفت تا دیگه پسرک را ندید .
نفسی تازه کرد و باز به بالا رفتن ادامه داد.
خیلی زود به ابرها رسید و از اون ها دور شد .
کم کم احساس کرد دیگه نمی تواند به راحتی حرکت کند
حتی نمی توانست به طرف پایین برگردد.
هوا بیشتر و بیشتر روی بادکنک فشار می آورد
بادکنک که از شدت فشار وحشت زده شده بود، ناگهان( پق) ترکید ...!
و پسرک آنجا نبود که ازصدای (پق ) ترکیدن بادکنک لذت ببرد .

2008/06/16

امور محوله


من یک طراح* هستم
یک گرافیست طراح , یک کاریکاتوریست طراح و یک تصویرگر طراح
اما در قرارداد من آمده مسئولیت و نوع شغل : گرافیست و کلیه امور محوله
و این یعنی اینکه چه خوب که یک طراح هستی , چه خوب که یک گرافیست طراح هستی ,
چه خوب یک کاریکاتوریست طراح هستی وچه خوب یک تصویرگر طراح هستی .
عالیه , چقدر خوب که شما این همه هستی . اما اینجا شما مجری امور محوله هستی
پس بفرما این طی و این هم جارو !!!


* منظور از طراح ، ذهن خلاق و نوآور است


درد دل


قوری خیلی خیلی دلش گرفته بود و از غصه گوشه ای تک وتنها از ته دل آه می کشید .
فنجان ها که اون گوشه کنارها متوجه تنهایی قوری شده بودند ,
روبه قوری گقتند : چی شده عزیز؟غمت رو نبینیم, چرا انقدر دم کردی ؟
قوری چند لحظه ای به آنها نگاه کرد ,آهی داغ کشید و از غصه بغضش ترکید .
نمی دونم شاید فنجان ها به قوری گفته بودن (هرچه می خواهد دل تنگت بگو ) که قوری
اینجوری داشت درد دل می کرد.
فنجان اول و دوم پرپر شده بودند,اما هنوز قوری کلی حرف برای گفتن داشت.
انگار نه انگارآنقدر گفت وگفت و گفت,که تمام فنجانها پر از حرف شدند.
فنجان ها خیلی ازهمدردی با قوری خوشحال و گرم شده بودند اما
قوری کلی حرف داشت که بگه و هیچ فنجان خالی دیگری اونجا نبود...!!!


خیال رنگی


آقای نقاش خیلی نقاشی می کرد اما هیچ وقت احساس خوبی نداشت .
رنگ ها خیلی اذیتش می کردند.
اصلا نمی دونست چه رنگ های رو کنار هم قرار بده تا احساس خوبی داشته باشه.
تا نیمه های شب حسابی کشید اما تابلویی نکشید تا اینکه کنار رنگ ها و قلموها خوابش برد .
اون شب خواب های عجیب و غریبی به سراغش اومدند و نقاش تا صبح تو رو یاهاش
غوطه ور بود .
فردا صبح نقاش بلند شد و دید که بهترین تابلوی عمرش رو کشیده ...!!!
اون شب نقاش زودتر از همیشه خوابید با یک بوم و یک عالمه رنگ و رو یای جدید .!!!

چاپ در نشریه هفتگی دوچرخه (روزنامه همشهری)


*زغال خوب و دوست...!

پنج ساله که دارم می کشم٬ بهتره بگم حدوداً پنج سال. اصلاً به یاد ندارم کی شروع کردم.

فقط دوست داشتم آزادی را احساس کنم. اولین یکی از دوستان صمیمی دبیرستان٬ داد دستم

بکشم. این خیلی خوبه که اوَل کار٬ یکی باشه که بهت یاد بده٬ چون اعتماد را بالا می بره ٬ البته

زغال خوب هم خیلی مهمه!

حالا که به خودم نگاه می کنم٬ از خودم خیلی راضی ام. خیلی خوشحالم که آزاد بودم و تجربه

خوبی داشتم. از وقتم درست استفاده کردم. الان برای خودم استادی شدم و تابلوهای سیاه قلم

و زغالم کلی طرفدار داره!


* چاپ در مجله حدیث زندگی شماره 23 دین و آزادی

http://hadithezendegi.persiangig.ir/weblog/subjects/23.htm